تبليغاتX
به نام عشق ...

به نام عشق ...

به نام عشق

                                      

سلام  این هم یه وبلاگ کوچک اما برای عاشقان بزرگ

                                  امیدوارم خوشتون بیاد . . .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 13:14  توسط MOHAMMAD HOSSIN  | 

 

                                                

دلم گرفته اي خدا دنيا برام يه زندونه ببين تو اين دنياي تو کسي با من نمي مونه مي خوام بگم

خسته شدم از اين همه غريبه ها چرا نمي شه من بيام پيشه تو اي خدا خدا به من مي گفت دوستم

داره اما حالا مي گه برو ديگه حالا تنها شدم دلم گرفته اي خدا کاشکي مي شد بهت بگم که من

چقدر دوستش دارم اما نمي دونم چرا اون ديگه دوستم نداره مي گه که من دوست دارم اين کارا

واسه خودته نمي خوام اين محبت که با يه دنيا غم باشه ديشب تا صبح زار مي زدم چرا که این

طوري شده

            تقدیم به همه عاشقان و همه ی دل شکستگان  ( مثل خودم )

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 13:12  توسط MOHAMMAD HOSSIN  | 

عشق

ای عشق. چه کس تو را ساخته؟

 

 

به آرامی نزدیک می شوی، این اولین تماس است و به این می اندیشی که برای این لحظه ی پر از اضطراب که هنوز رعشه ی شرم و شایدم ترس و ناباوری قلبت را سخت می فشارد، چقدر صبر کرده ای. چه ساعت هایی تمام سرمایه ی های تجسمی ات را، همه ی پس انداز رویاهایت را بر سر قمار ساختن این لحظه حراج کردی.

در این اولین تماس می شود فهمید چقدر یک ثانیه طولانی است و طی کردن یک وجب فاصله تا گرمای تنش چقدر پر اضطراب. اما تو می پیمایی و نرم نرمک دستت را به آن تن پر از خواهش می سایی. فاصله ها تمام شده و بی آنکه خود بفهمی آرامشی تمام تنت را فراگرفته که ثانیه ای بعد می اندیشی، تمام زندگی ات بیهوده صرف شده بود اما حالا خوب می دانی که سبک شدن چه معنایی دارد!

هرچه به این تن خواستنی نزدیک می شوی حس غریب کنجکاوی دستانت سودای فتح تمام سرزمین تنش را دارد. شهر به شهر و کوچه به کوچه. بسان فاتحی بزرگ که میهن خود را پس از فراغی بزرگ در برابرش می بیند همه ی ذره ذره خاک تنش را غرق بوسه می کنی. نه ، تو فاتح نیستی، می اندیشی برای لحظه ای شاید تو نابینایی که شفایت از لمس پیراهن تنش است. آری همین است که حریصانه تو را وامیدارد که هرچه هست را بمالی، ببوسی و نوازش کنی.

 

آرام خود را می کشی تا شاید این جامه بر تن تو راست گردد، همه را می خواهی. درست بسان پیراهنی که باید تمام تنت را بپوشاند. ناگزیری باید بپوشی یا شایدم بپوشانی. حالا که تمامش در برابر توست، حالا که می توانی بی غم آینده تنها لحظه را زندگی کنی می فهمی که چرا می گویند باید در لحظه زندگی کرد. چقدر طول می کشد؟ چقدر؟ دوباره این افکار اهریمنی آمده اند به سراغت تا برای آینده نگرانت کنند، چقدر طول می کشد؟ شاید آخرین فرصت تو همین اولین باشد. دستت اما لبانت را به یاری می طلبد تا این اهریمنان را به آتش اهورای تنش بسپاری.

 

چقدر گذشته؟ ساعتی شاید. باز می اندیشی. این بار ابلیس از دریچه ی گذشته وارد می شود، چقدر گذشته؟ چند سال گذشته تا این تن خواستنی؟ چه بیهوده شاید عمر را تلف کردی.

نه، این بار تقلای تنش فتنه ی ابلیس را می میراند. می خواهد شکوه خودش را به رخت بکشد، تا بسان غالبی نشسته بر تن مغلوب شکوه و زیبایی سینه هایی که آرام ندارد را بر تو نمایان کند. سیب ممنوعه ی آدم شاید همین دو باشند، دست بلند می کنی تا فرزند خلفی باشی برای آدم، دست دراز می کنی تا بچینی آن دو سیب ممنوعه را. با لمس آن می روی به گذشته های دور، خیلی دور، جایی که افسانه است. با خودت می گویی: که چگونه ابلیس رانده شده از بهشت توانست آدم ساکن بهشت را بفریبد؟ به فریب سینه هایش تا کجا های می شود رفت! اما نگاهت که خیره در حرکت بی وقفه ی آن دو و نوازش دستانت بر میوه های ممنوعه آدم است را به سرخی فریبنده ای می کشانی که شاید گمشده ات آنجا باشد. شاخه های تنش را به آرامی به سوی خود می کشی و لبت را بر آن سرخی فریبنده می نهی و می چشی آنچه که آدم چشید و عاقل شد، خدا شد. به یکباره تمام وجودت آتش می گیرد از آن سرخی، آه خدای من آیا این است آن آتشی که وعده اش قرن هاست انسان ها را به مسلخ برده است؟ این است آتشی که وعده اش مسبب همه ی جنگ های عالم است؟ تنت می سوزد، لبانت آتش گرفته است اما چقدر تن سردت این آتش وعده داده شده را محتاج است.

 

نفس هایت به شماره افتاده اما تعدادش از حد شمارش خارج، چند بار نفسی کشیدی؟ و چند بار نفس کشید؟ مگر نه این است که هر نفسی زندگی ست؟ پس تو هم آوا می شوی با نفسی که آه زندگی را از سر لذت بر صورت تو با هر حرکت نمایان می کند. چند بار نفس کشیده ای ؟ چه اهمیت دارد؟ مهم این است که نفسی در کنارت از شوق، نه می دانی و نه می داند چه می کند. دستانت در پس این نفس ها، این آه ها این شوق ها اما هنوز سیراب نشده است از علم کاویدن، می کاوی همه ی بدنش را همه گوشه گوشه ی سرزمینش را از دشت پر از لاله ها ی سرخ لبانش تا صحرای لخت سینه هایش را.

 

با خود می اندیشی، چه کس تو را ساخته ای عشق؟ کیان تو را نواخته اند ای عشق که اینگونه مسحور می کنی هر سری را؟

 

خودت را از پس تمام تلاطم های دریاها که غریقش بوده ای بر این تن خواستنی می سپاری، این قایق نجاتی که تمام شوق نجات را در او می یابی. خودت را به او می سپاری و تمام تنت را از پس همه ی نفس ها به روی او می اندازی و تن خسته ات را به آرامش قایق نجاتت می سپاری.

 

می پرسد: آه ای غریق امواج خشمگین همه ی خوبی ها چگونه ای؟

همان لرزشی که چند لحظه پیش تمام وجودت را فراگرفته بود تا اوج لذت را از تو بیرون کند، این بار اما صدایت را گرفته.

می گویی: ای تن خواستنی، ای عشق. چه کس تو را ساخته؟ کیان نواخته اند؟

می پرسد: بسان آدم، آیا پشیمانی جای همه ی اشتیاق چشیدن میوه ی ممنوعه را نگرفته در وجودت؟

من در پی پاسخی هستم، که این بار لبانم نه سخن که عشق می پراکند، بوسه بارانش می کنم و می گویم: ای کاش همه ی پشیمانی های عالم اینگونه شیرین بود و ای کاش همه ی آنها اینگونه خواستنی.

نه، دستم که هیچ لبانم نیز بیش از پیش بی قراری میکند. دوباره ابلیس می آید، تا کی؟ تا کجا و چقدر دیگر این ادامه دارد؟ نکند آخرین فرصت همین اولین باشد؟ آه ابلیس محبوب من در این لحظه چه زیبا شده ای و من چه مشتاقم که این بار فریب تو را بخورم! آری، فریب تو را خواهم خورد و لحظه را زندگی خواهم کرد بی غم آینده هرچه باداباد.

من دوباره ارتش دستانم به سرداری لبانم را برای فتح تمام سرزمین های تنش بسیج می کنم. فرمان می دهم به پیش ای لحظه های زندگی به پیش که همینک منم پادشاه جهان، که گل در بر و می در کف و معشوق به کامم است.

 

نوشته: آریا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 13:30  توسط MOHAMMAD HOSSIN  | 

 شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو
عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه...

مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : 

در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 13:27  توسط MOHAMMAD HOSSIN  | 

لیلی و مجنون

 یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد برلب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

این شعرو از دوست عزیزم مهسا خانم از وبلاگ ماه عشق گرفتم
با تشکر...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 17:32  توسط MOHAMMAD HOSSIN  | 

آدم‌هـا اسـاسـاً بـا یـكـدیـگر ‌متفاوتند. آنها چیزهای مختلفی می‌خواهند و انگیزه‌ها، هدف‌ها، ارزش‌ها، نیازها، قابلیت‌ها، هوس‌ها و درخواست‌های متفاوتی دارند. همچنین اعتقادات، تفكر، شناخت، درك و باورهایشان متفاوت است و البته نحوه ‌عمل و ابراز هیجاناتشان نیز كه بر آمده از خواسته‌ها و اعـتـقـاداتـشـان مـی‌بـاشـد، بـه شـدّت با یكدیگر اختلاف دارد.

 

‌دیدن این اخـتـلافـات كار مشكلی نیست و دقیقاً همین اختلاف و تنوع در رفتار و نگرش است كه در همه ما یك ‌واكنش مشترك را بــرمــی‌انـگـیــزد؛ بـا دیـدن افـراد دیـگـری كـه در پیرامونمان هستند و با ما تفاوت دارند چنین نتیجه‌گیری می‌كنیم كه این تفاوت رفتار دیگران را عیب و نقص قلمداد كنیم و وظیفه ما، حداقل در مورد ‌نزدیكانمان، به نظر می‌رسد كه تصحیح این عیب و نقص باشد.

بنابراین، پروژه اصلی ما این خواهد شد كه تمام ‌نزدیكانمان را شكل خودمان كنیم. ‌خوشبختانه، انجام این پروژه امكان‌پذیر نیست. تلاش برای قالب‌بندی دیگران به شكلی كه ما می‌خواهیم، قبل از ‌شروع به شكست می‌انجامد.

 

مردم نمی‌توانند تغییر شكل دهند، فرقی نمی‌كند كه خواست ما برای تغییر آنها به چه ‌اندازه و به چه طریق باشد. شكل و قالب هــركــس، ذاتـی، عـمـیـق و تـغـیـیـرنـاپـذیـر اسـت. درخواست از یك نفر كه شكل ‌و قالبش را تغییر دهد یعنی به طرز دیگری فكر كند و چیزهای دیگری بخواهد، درخواستی غیرقابل اجراست زیرا ‌برای تغییر طرز فكر و خواسته‌ها، چیزی كه مـورد نیاز است طرز فكر و خواسته‌هاست. بنابراین شكل و قالب ‌فرد، خود به خود نمی‌تواند تغییر یابد.

 

اگر دندان‌های شیر را بكشید، آنچه به دست می‌آورید یك شیر بی‌دندان ‌است نه یك گـربـه خانگی. تلاش‌های ما برای تغییردادن همسر، دوست یا دیگران، ممكن است با موفقیت همراه ‌باشد امّا حاصل كار، یك تغییر شكل ظاهری و سطحی است نه یك تبدیل واقعی.

 

تفاوت‌ها را به صورت عیب و نقص ندیدن، به مقدار زیادی كار نیاز دارد كه هر فرد باید بر روی خود انجام دهد. یونگ (روانشناس و متفكر سوئیسی ) معتقد است آنچه مهم است اولویت ما برای چگونگی "عمل" است و این اولویت، ویژگی و ‌صفت‌خاصه هر فرد را تعیین می‌كند. به نظر او دو نوع سازمان شخصیت وجــــود دارد؛ درون‌گــــرایــــی و بــــرون‌گـــرایـــی. ‌درون‌گـراهـا بـر دنیای درونی افكار، الهام‌ها، هـیـجــانــات و احـســاس‌هــا تـمــركــز مــی‌كـنـنــد.

برون‌گراها به دنیای خارج، ‌افراد دیگر و مـادیـات توجه دارند. به عقیده یونگ، هر شخص، تركیبی از هر دو آنها را دارد. به نظر می‌رسد كه ‌برای ما یك دلیل ذاتی و درونی وجود دارد كه همه را شبیه به هم بدانیم.

با وجودی كه متفاوت دانستن مردم از ‌یكدیگر دارای مزایای زیادی است، پس چرا از آن غفلـت مـی‌كنیم؟ هنگامی‌كه تفاوت‌های دیگران را عیب و نقص تلقی کنیم، رفتار خشونت‌آمیزی با آنها در پیش می‌گیریم. در این فرآیند عدم درك دیگران، ما توانایی خود برای ‌پیش‌بینی كاری كه آنها انجام خواهند داد را نیز كنار می‌گذاریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 20:46  توسط MOHAMMAD HOSSIN  | 

عکس های LOVE


عکس های عاشقانه

(در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 17:6  توسط MOHAMMAD HOSSIN  | 

داستان

پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...

مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. هر روز به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت:

هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!!

این ماجرا هر روز ادامه داشت تا این که زن از گفته های مرد گوژ پشت ناراحت و رنجیده شد و به خود گفت : او نه تنها تشکر نمی کند بلکه هر روز این جمله ها را به زبان می آورد . نمی د انم منظورش چیست؟

یک روز که زن از گفته های مرد گو‍ژ پشت کاملا به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود بنابر این نان او را زهر آلود کرد و آن را با دست های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : این چه کاری است که می کنم ؟ .....

بلافاصله نان را برداشت و دور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژ پشت پخت .

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت.

آن شب در خانه پیر زن به صدا در آمد . وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس هایی پاره پشت در ایستاده بود او گرسنه، تشنه و خسته بود، در حالی که به مادرش نگاه می کرد، گفت:

مادر اگر این معجزه نشده بود نمی توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی این جا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می رفتم . ناگهان رهگذری گو‍ژ پشت را دیدم که به سراغم آمد. او لقمه ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت : این تنها چیزی است که من هر روز می خورم امروز آن را به تو می دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری .

وقتی که مادر این ماجرا را شنید رنگ از چهره اش پرید. به یاد آورد که ابتدا نان زهر آلودی برای مرد گوژ پشت پخته بود و اگربه ندای وجدانش گوش نکرده بود و نان دیگری برای او نپخته بود، فرزندش نان زهر آلود را می خورد .

به این ترتیب بود که آن زن معنای سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دریافت:

هر کار پلیدی که انجام می دهیم با ما می ماند و نیکی هایی که انجام می دهیم به خود ما باز می گردد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 1:23  توسط MOHAMMAD HOSSIN  | 

این هم یه داستان قشنگ از خودم...

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که

کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .

به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم

که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله

نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو

بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".

 

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط

"داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی

هستم ..... علتش رو نمیدونم .

 

تلفن زنگ زد .خودش بود . ..(ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 13:39  توسط MOHAMMAD HOSSIN  | 

عاشقانه

 

 

دیشب خواستم واسه دل خودم فال بگیرم وقتی فالنامه رو باز کردم چشمم به شعری افتاد که هیچ ربطی به دل من نداشت تازه فهمیدم که دلم مال خودم نیست

 

              ♥                                 ♥                                    ♥

 

فراموشی به این آسونیا نیست امید من. دلم از تو رها نیست میخوام تو یاد من عشقت بمیره ولی

از قلب من مهرت رها نیست دارم آتیش می گیرم از جدایی ولی هیچ کس به فکر دل ما نیست

خدایا پس میون این همه دل چرا حتی یکیشون با وفا نیست همه دنیا میدونن این حدیثو که آرامش

برای عاشقا نیست          

               ♥                                 ♥                                   ♥

 

اگر دوست داشتن تو اشتباست، پس من نمی خواهم که درست باشم و اگر زندگی کردن بدون تو

درست است، من می خواهم برای بقیه زندگیم در اشتباه باشم

              ♥                       ♥                          ♥

مهم نیست چند بهار در کنار هم زندگی کنیم باور کنید مهم این است که یادمان باشد عمرمان کوتاه

است در پایان زندگی خیلی از ما خواهیم گفت: کاش فقط چند لحظه بیشتر فرصت داشتیم تا خوب

هم نگاه کنیم و همه ناگفته های مهر آمیز یک عمر را در چند ثانیه بگوییم ای کاش با خاطره ها

زندگی نمیکردیم

 

              ♥                                   ♥                                     ♥

 

یادمون باشه که هیچکــــــــس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه

آهسته میمیره

 

              ♥           ♥         ♥            ♥         ♥           ♥        ♥              ♥            ♥

 

یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کــــــــسی که به ما تکیه کرده سرش درد

نگیره

 

             ♥                                         ♥                                  ♥

 

یادمون باشه قولی رو که به کــــــــسی میدیم عمل کنیم . یادمون باشه هیچوقت کــــــــسی رو

بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره . یادمون باشه اگه

کــــــــسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم

 

              ♥                                         ♥                                        ♥     

 

مهربانی را وقتی دیدم که کودکی می خواست آب شور دریا را با آبنبات کوچکش شیرین کند

 

                ♥                                       ♥                                     ♥ 

 

بی اراده متولد می شویم؛ با حسرت زندگی می کنیم و با اندوه می میریم….و آنچه در آن فنا راه

ندارد محبت خالصانه است

 

                 ♥                                    ♥                                       ♥

 

پلکهای مرطوب مرا باور کن ، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است

که از چشمانم بیرون میریزند

 

                  ♥                          ♥                       ♥

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 18:24  توسط MOHAMMAD HOSSIN  |